فريد الدين العطار النيسابوري

228

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گفتم « آخر اين چه كار است اى خداى * سروران را چند اندازى ز پاى ؟ » هاتفى گفتا ك « زين كار آگهيم * خود كشيم و خود دِيَتشان مىدهيم . » گفت « آخر چند خواهى كشت زار ؟ » * گفت « تا دارم ديَت اين است كار در خزانه تا دَيت مىماندم * مىكشم تا تعزيت مىماندم بُكشمش و آنگه به خونش در كشم * گردِ عالم سرنگونش در كشم بعد از آن چون محو شد اجزاىِ او * پاى و سر گم شد ز سر تا پاىِ او ، عرضه دارم آفتابِ طلعتش * وز جمالِ خويش سازم خلعتش خونِ او گلگونهء رويش كنم * معتكف بر خاكِ اين كويش كنم سايه‌وَر گردانمش در كوىِ خويش * پس بر آرم آفتابِ روىِ خويش چون بر آمد آفتابِ روىِ من * كى بماند سايه‌اى در كوىِ من سايه چون نا چيز شد در آفتاب * نيز چه ؟ و اللّهُ اعْلَم بالصّواب . » هر كه در وى محو شد از خود برست * زان كه نتوان بود جز با او بدست محو شو وز محو چندينى مگوى * صرف مىكن جان و چندينى مجوى مىندانم دولتى زين بيش من * مرد را كو گم شود از خويشتن